سلام
من بازم اومدم تا یه چیزایی نصفه و نیمه بنویسمو برم..........
راستش فقط اومدم تا ماه رمضون و به همه ی شما مهمونایی که سر این سفره ی آسمونی میشینین و
دلاتونو دریایی می کنین تبریک بگم .
راستش امسال من که اون جورکه بایدوشاید نتونستم از این سفره سهم خودمو ببرم....
امیدوارم که شما سهم خودتونو برده باشین.
به امید پاکی از گناه ها.........
+ نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 22:34  توسط مهدیه
|
سلام
من اومدم که بگم سلام
فکرکنم حرف دیگه ای واسه ی گفتن ندارم .شاید به خاطر اینه که این چند مدتو ننوشتم.
خوب تابستون شروع شد منم فکر کردم مدرس تموم شد ولی انگار اشتباه فکر میکردم
چون من بیچاره از دوازدهم دوباره میرم مدرسه .
اخه چرا............... من که فقط هفته ای چار روز میرم ولی بقیه ی بچه ها هر روز میرن
فکر کنم بیکارن...یا من تنبلم.
ولی از این حرفا گذشته بازم تابستون خوب وقشنگه 
خوب امیدوارم تابستون قشنگی داشته باشین ومثل من مدرسه نرین ولی شاید شما مثل
من فکرنکنین ولی بازم من میگم تابستون واسه ی استراحت نه درس خوندن اخه این مخ بیچاره هم
تطیلی می خواد دیگه .نمی خواد؟
+ نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 22:7  توسط مهدیه
|
سلامممممممممممممممم..................
میدونم که خیلی وقته نبوم ولی....................
اومدم دیگه اومدم که عیدو تبریک بگمو برم .خوب چارشنبه سوری خوش گذشت؟
امسال جایی میرین؟
مسافرتو میگم.ما که مثل هر سات میریم خونه ی مامان جونم اینا .........
اخه ما فقط سالی یه بارهمدیگرو مبینیم.
خوب از این هرفا گزشته امروز(چارشنبه سوری )اون قدربالاپایین پریدم که نا ندارم بنویسم پس اگه غلط
املای داشتم به بزرگی خودتون ببخشید .
اخه میدونین دیشب ساعت ۱خوبیدم تازه صبح هم ساعت ۶:۴۵پاشدم با این که مدرسه ها به دلیل باد
شدید تعطیل بود رفتم مدرسه فقط کلاس ما رفته بود اخه ما یکم حسنی هستیم مدیرمون هم به خاطر
ما اومد وگفت میتونیم تا ساعت ده مدرسه بمونیم ما هم تا ساعت ده زدیمو رقصیدیم .تازه یه المه
عکس هم گرفتیم بعدهم که اومدیم خونه بازم یه المه رقصیدیم .شب هم که رفتیم خونه ی مامان
بزرگمینااز اون جاهم که بعد از یه المه شلوغ بازی وعشق وحال برگشتیم خونه ولی تازه اول کار اون
جا بود که پارکینگ خونمون تبدیل به یه دیسکو شد بعد هم شلوغ بازی بادختر عموهام توحیاط اون موقع
بود که به جای باحال ماجرا رسیدیم یعنی شام .اجیل . شیرنی . کیک خونگی بعداز روش یه المه چایی
وذر نهایت دلدرد واومدن خونه . اخ یادم رفت بگم همه ی اینا خونه ی عمومینا بود که طبقه ی بالای ما
زندگی میکنن.
خوب به ما که خوش گذشت .امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه.
عیدتون مبارک.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 23:48  توسط مهدیه
|

سلام
سلامی به گرمی خونی که نور امامت در اون غلطید .
سلام من اومدم تا بگم من به خاطر این می گم مرگ زیباست که اگه
زیبا نبود پس چرا حسین با عاقوش باز به استقبالش ر فت؟
شاید بگین حسین کجا وما کجا شاید بگین اون معصوم بو ولی ما چی شاید.....
ولی باهمه ی این شاید ها گناه خدتونو زیاد می کنین . مگه نه این که شما شیعه ی حسینین
مگه شیعه ی حسین نباید مثل حسین باشه.
خوب من نمیگم دقیقا مثل حسین شین ولی لااقل سعی خودتونو بکنین......
نگین که حسین امام بود ما چی هستیم؟
شما هم شیعه ی حسین حستین.پس به خودتون بیاین......
خوب من گفتنی هامو گفتم حالا خود دانید .
راستی تواین روزها ماروزیاد نبرید......دعامون کنید ......منو امسال منو
که پرگناهیم .
پس بیاین باهم واسه ی مرگ اغوشمونو باز کنیم.بازه باز....
+ نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 21:44  توسط مهدیه
|
سلااااااااااااااااااااااااام
می دونم خیلی خیلی دلتون برام تنگ شده اومدم بگم من هنوز زنده ام
خوب سرم شلوغ بود امتاحان پشت امتاحان جای شما خالی خوب گند زدم
پنجشنبه ی این هفته ام امتاحان سمپاد دارم .واسم دعاکنید
بایدرتبه بیارم ولی خیلی ازام روبه راه نیست.اخه می دونیدامسال خیلی تنبل شدم.
اخ من نمی خوام ................مگه من چه گناهی کردم....................
راستی عید گذشته وعید پیش روتون مبارک
تعطیلی خوش بگذره
بادانش اموزام
خوب فعلا بای
اگه نیومدم نگران نشین بادمجون بم افت نداره

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 22:0  توسط مهدیه
|
سلام
اومدم ولی حالم خیلی بده خدا نسیب هیچ کس نکنه .
سرما خوردگی رو می گم!
را ستی از شما چه پنهون امتاحان زبان فارسی مو گند زدم اخه از یه دختر مریض
چه توقعی می شه داشت.
وااااااااااااااااااااااای فردا امتاحان ریاضی دارم واسم دعا کنین.........
تا بعد که دوباره اومدم
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:31  توسط مهدیه
|
سلام امدم
خدارو شکر که یه هفته ی دیگه هم از این عذاب و درد سپری شد ولی خداییش هفته ی خیلی سختی بود
من توی این هفته یه عالمه امتحان سخت داشتم که تقریبا توی همشون گند زدم .
خوب از شما چه خبر ؟
راستی تولد امام رضارو به همتون تبریک میگم.راستش فرداتولد خواهرم هم هست اون توی8/8/1388
وارد هشت سالگیش می شه اونم هم زمان با تولد امام هشتممون.
چه باحال من که بهش هسودیم می شه.
شما چی؟
البته من فکر می کنم مرگ بهتره تاتولد چون بامرگه تولد توی زندگی جاودان اخرت شروع می شه.
شما چی میگین؟
این عکس هم تقدیم به خواهر گلم..........

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:34  توسط مهدیه
|
سلام
من اومدم ولی خیلی خوش حال نشین چون از این به بعد دیر به دیرمی یام و حالا هم که اومدم به خاطر
نجمه جونمه که بهش قول دادم که امروز اپ کنم پس دلتونو خوش نکنین .
راستی مرگ تدریجی ای که شروع شده بود در دوام خودش پایداره ومن اصلا مر گ تدریجی رو دوست
ندارم چون فکر می کنم که نه ماه عذاب برای بدترین ادم دنیاهم زیاد باشه .
خوب اومده بودم که بر م ولی انگار موندنی شدم اخ که وصال بعد از دیداردوباره چه حالی داره
ای بابا شعر هم بودیم خر نداشتیم.
خوب دارم می رم ولی می یام اما کی نمی دونم اگه عمری باشه بازم درخدمتتون هستم پس
تا مرگ هست من نیز پاییز رو در اون معنا می کنم.
راستی واستون یه عکس خوشمل دارم ............

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:48  توسط مهدیه
|

سلام اومدم که زود برم چون مرگ تدریجی شروع شده ومن برای شروع اون اصلا آمادگی نداشتم پس اومدم تا بگم اگه چهار شنبه مرگ تدریجی شروع بشه و شنبه اولین شکنجه ی زبان به صورت کوئیز کوچولو بر شما وارد بشه خداییش حال وب نوشتن داشتین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا مطلب جدید دیگه البته اگه زنده باشم
بای 
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 21:33  توسط مهدیه
|
فقط چند روز دیگه تااغاز مرگ تدریجی نه ماه مونده درست فهمیدین منظورم مدرسهست .
من تاحالاهمش جدی می نوشتم ولی وقتی موضوع مدرسه باشه جدیت هیچ معنی نداره البته به نظر من . چون من هیچ وقت درس رو به معنای همه ی زندگی در نظر نگرفتم . بااین که درسم خوبه خر خون نیستم چون می دونم همه چیز در مدرک تحصیلی معنا نمی شه وچیز های مهمتری هم برای حدف بودن وجود داره .
خوب حالا بگزریم . ببینم واسه ی مدرسه اماده شدین ؟
پیش خوانی یو از این جور کارا کردین من یکی که روی کتابامو واز نکردم چون فکر می کنم تابستان جایی واسه ی درس خواندن نداره .به نظر شما چی ؟
مرگ زمانی می تونه لذت بخش باشه که که آنی ودر لحظه باشه .
من ازمرگ تدریجی خوشم نمی یاد در صورت این که عاشق مرگ در آن واحد هستم.
سال تحصیلی پر برکتی رو براتو ن ارزو می کنم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 15:40  توسط مهدیه
|